![]() |
![]() |
|
|
هيچکس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي سخت حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
|
| درباره وبلاگ |
|
|
| وبلاگهای مدیریتی |
|
دانشجويان مديريت دانشگاه شیراز |
| همراهان |
|
RSS
|
| نوشته های پیشین |